شمشاد امیری خراسانی

متولد بهمن ماه 72 -نویسندگی و طراحی وب رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم - تاریخ کهن کشورم را دوست دارم ... ساکن کویرم دیار کریمان
باران هنوز هم ! یادت رهایم نمی کند ولی تو چه راحت رهایم کردی و نگاههت را به ابرهای بهاری باختی من هنوزم یک ابری سیاه و طوفانی و پر از بارانم . مراقب خودت باش

شبکه های اجتماعی

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

۰

آخرین نگهبان آشور

 داستان های من

سربازان با کلاه خود های پرنشان و لباس های دامن مانند خود ،گام های خود را محکم بر زمین می کوفتند!

سوار آبی پوش با اسب می تاخت و فریاد میزد : داریم نزدیک شهر میشویم!!! گام هایتان را محکم بر زمین بکوبید تا جهانیان بدانند سربازان مقدونی فاتحند و حتی طوفان هم توان مقابله ندارند.

سف سربازان پیاده و سواره نظام با یونی فرم های قرمز گویی تمام نداشت،مانند رودی که انگار پایانی نداشت!

۰

و باز من!

 دست نوشته ها

و باز منو دغدغه هایی که رهایم نمی کند!


گاهی اوقات نمی دانم حتی ! باید از چه بنالم!

از خودم یا روزگار!

فقط دلم به این خوش است که خداوند رهایم نخواهد نمی کند!


دچار دایره ای شده ام که هر چه سعی می کنم از دایره اش خارخ شوم،دچار دایره ای بزرگتر می شوم

۰

گذشت (گذر زمان آن را گذراند!)

 دست نوشته ها

و این گدشت و من همچنان نفس می کشم و هنوز میتوانم بسیاری از لذت های زندگی را کشف کنم


امروز توانستمبی بهانه به بی بهانه ها بخندم

توانستم بخندم و لذتی را که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم را دوباره بازیابم


توانستم خودم را بیابم

زمانی توانستم از جذیره تباهی ،تنهایی فرار کنم ،که خود را یافتم

خود را یافتم و به خود آمدم

بعضی چیز ها باید فراموش شود و میشود

فقط کمی گذشت زمان می خواهد    همین

و مینویسم:

به نام خداوند جان و خرد!

ارادتمند

۰

تو خاطره ای که تموم شدی! من اما ...

 دست نوشته ها



من همانی که بودم ماندم ٬من همینی هستم که هستم

تو ولی مثل آفتاب پرست رنگ عوض کردی رفتی


من همانیم که باید باشم


من پای حرفم ماندم

تو پای حرفت نماندی


تو ولی ترسیدی

من اما ماندم


تو شاید

من حتما


تو رویاهایی که از دست رفت

من رویاهایی که شاید از خاطر برود ولی محترم خواهند ماند


تو معنای عشقی که به لجن کشیدی

من اما اسطوره ساختمش


تو برده هوا

من محتاج نفس


من همیشه برگردان ولی تو خطی مستقیم که بیرحمانه رفتی!


تو خاطره ای که تمام شدی!

من خاطره ای که تازه برای تو شروع میشوم...



شمشاد/۱۲ اخرسال ۹۳

۰

قایم موشک بازی

 دست نوشته ها داستان های من

21، خب شمردم

دستانم را از جلوی چشمانم بر میدارم ،عجب دستانم  بزرگ عجیب شده اند ......

می دوم به دنبالش !

کجا قایم شدی؟! پشت این درخت گل؟ نیستی که! شاید اونور توی انباری قایم شدی....

می ایستم ! به طرف انبار نمیروم !عجب سکوتی ! خانه پدر بزرگ انگار خیلی وقت است خالی شده! چرا صدایی نمی آید؟ چرا پدربزرگ هندوانه به دست وارد نمیشود؟!


همانجا که ایستاده ام ! سرم را به اینورو آنور می چرخانم! چرا هیچکس نیست!!!

اضطرابی شروع میشود ،عجیب رشد می کند!

نه دیگر توان ندارم!


بس است بس است! خدا بیا دیگه ،کجا قایم شدی؟ دیگر طاقتم تمام شده

دستی بر روی شانه ام میزند!


تمام

01:40      6 اسفند

۰

زمانی که حرفت فقط مال خودت باشد!

 دست نوشته ها

گاهی اوقات حرفایی هست... نمیشود به کسی گفت! مسخره ات می کنند.


گاهی میخواهی خودت ،خودت را گاز بگیری!

شاید خواب باشم! شاید با یک تکان ساده بیدار شوم،....شاید دوباره صدایم کند ،سر قرار همیشگی


من منتظر او باشم ،چهره اش را ببینم (زمانی که او مرا نمیبند) و دوباره در آغوشش بکشمو او با عشوه ای کودکانه خود را در بغل من رها کند.


ولی او دیگر بزرگ شده، اهل حساب و کتاب است و به نظر نمیرسد که خواب باشم

او در آغوش مردیست که می داند آینده اش را تامین میکند!

همین!

من فقط مثل همیشه دلم گرفته

من فقط مثل همیشه خسته ام

خداوندا من را چگونه می یابی؟

۰

مخاطب خاص

 دست نوشته ها

خداوندا مخاطبم رفته و همه مرده اند

پس گوش کن


چیست این آرامشی که میگویند

خدایا چه میشود اینبار اگر چشمانم را بستم ولی باز نکردم

پرودگارا خستگیم را که چاره میشود؟

پرودگارا خستگیم را که چاره میشود؟

۰

میدانی رفیق

 دلنوشته ها

میدانی رفیق  . . .

زندگی ات را منوط به بودن و نبودن آدمها نکن . . .

روی پاهای خودت بایست تا تنهایی را بیهوده نیابی . . .

هیچ کس را بهترین زندگی ات خطاب نکن. . .

یادت باشد آدمها که بهترین خطاب شوند خیالاتی میشوند . . .هوا برشان میدارد . . تعغیرت میدهند . . .

آنوقت تو میمانی و یک دوگانگی شخصیت . . .

همیشه یادت باشد رفیق . . .

کسی بهترین زندگی تو میشود که خودش بخواهد.