شمشاد امیری خراسانی

شرح مختصری از احوال من

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

عاشقی

عاشقی مقوله عجیبیست!

متاسفانه گاهی اوقات بسیار دردناک است.

گاهی اوقات ضربه اش بسیار کاریست.

گاهی اوقات هم آنچنان بر پس گردندنت میزند که یک ماه طول میکشد به خود بیایی...

گاهی! از شروع دوباره میترسی!

میترسی اگر این هم نشد چه! اگر این هم رفت چه! اگر این هم خداحافظی کرد چه ...

از خود میپرسی: آیا طاقت یک جدایی دیگر را هم داری؟

ولی گاهی اوقات باید همه چیزو سنجید و پایه عکس العمل طرف مقابلتم وایساد

۳۰ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۱۵ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

بزرگترین ترس!

بزرگترین ترس! ترس از دست دادن پرودگاریست که بخشاینده و مهربان هست و تمام مقدرات در اختیار مهربانی.


در جایی که همه تنهایم گزاشتند تنها خدا بود که رفیق دلتنگی ها و بیکسی هایم بود...

خدایی که ازم نرنجید وتا آخر کنارم ایستاد...


خدایی که غیر ممکن ها را ممکن کرد...

خداوندا در پس لحظه ها تو را طلب می کنم!

۳۰ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۰۴ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

صراحت!

گاهی اوقات برای رسیدن به اون چیزی که میخای باید صراحت داشته باشی!

از پیشامد ها نحراصی ،با شچاعت به پیشوازشان بروید!


گاهی اوقات با کوتاهی کردن و کم آوردن ،چیزهای خیلی با ارزشی را از دست میدهی! خیلی با ارزش!

شاید کمی شجاعت!!! تا رسیدن فاصله داشته باشیم! فقط کمی!

۲۸ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۰ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

گذر زمان

گاهی به آخرش میرسد! به آخر ،آخر! ته،ته،ته! تا خرخره!

تحمل تموم میشه!

حتی یک ثانیه را هم تاب نداری!

بیتابی! همه چی نامیزوم است! همه لج کرده اند!


در اینجا باید محتاط بود،باید صبور بود! کمی باید صبر کرد، ولی تا کجا! دیگر توان صبر کردن هم ندارم!

ولی چاره ای نیست باید صبر کرد، صبر صبر و تلاش،

بلی ساده نیست! قرار هم نبوده که ساده باشد!

ادامه مطلب...
۲۷ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۲۴ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

بیتابی های کودکانه انسان

گاه میشود مانند کودکی دلمان هوای چیزهایی! را می کنید، یا در مقابل چیز هایی خسته میشویم و یا زیر بار چیزهای دگر ،دگر تاب نداریم!


احساس ضعف و ناتوانی پیکره یمان را در بر میگیرد،دلمان می خواهد سر بر دوش کسی! بگزاریم زار زار گره کنیم و خود را خالی کنیم

ذاتمان می خواهد از کسی گله و شکایت کنیم ، میخواهد بانگ بکشیم!اونم با حق حق! ای فلانی کمکم کن.


خب قاعدتا یاری مهربان تر و صمیمیتر و دیواری کوتاه تر از خداوند پیدا نمی کنیم!

پسر خوبیست ! راز دارست! هم مادر است هم پدر، هم رفیقی شیش دنگ

توانا هم هست نق نق هم که نمی کند. دستور هم نمی دهد!

حرفهایت را هم تا آخر گوش میدهد اگر اشتباه هم کرده باشی شماتت! و سرزنشت هم نمی کند

از همه مهمتر راز دلتو به کسی نمی گه ، منتم سرت نمیزاره

ادامه مطلب...
۲۵ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

برای چی مینویسیم؟

برای چی مینویسیم؟

این یکی از آن سوال هاییت که باید یک نگارنده (نویسنده) از خود بپرسد!

شاید هم کلا خودمان ،خودمان را اساسی به چالش بکشیم با این سوال! ولی باید پرسید و پاسخ هم نیز داد!

یکی: چون سبک شوم، دیگری: چون نمیتوانم ننویسم، آن دیگری:چون احساس نیاز به نوشتن می کنم


ولی من:

مینویسم ،چون باید بنویسم،چون نوشتن را از برای خویش میبینم

میخواهم خود را کشف کنم میخواهم جهان پیرامونم را کشف کنم، می خواهم کاعنات را کشف کننم

می خواهم به تعداد لایتناهی شخصیت های داستانی! زندگی کنم!

می نویسم چون دلم! میخواهد از من که برایش بنویسم!

از حوس هایش از رویاهایش از کسانی که باید میبودند و نیستند


۲۵ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

اندر احوالات زندگی

کمی زیاد! با خود میندیشم که چه خواهد شد؟ مدتی دیگر از پس لحظه ها، چه نسیبم خواهد شد؟


فال حافظ گرفتم گفت ساقیا! زیاد سخت نگیر!

گفتیم باشد حافظ!


در واقع گاهی نیاز است یک تنه ،تکو تنها بزنید بروید بیرون (چه بهتر درخت نیز باشد) و تهنا تهنا بشینی و یه بادی به وجودتون بخوره ! و فقط اطرافت رو ببینی...

نیازی نیست که حتما بشینی و مثل این مجسمه های متفکر دستت را زیر چانه بزنی و به فکری عمیق فرو بروی! در واقع همین بدترین کار است!

چه اشکال دارد فقط مردمان اطراف را ببینی و یا نوازش باد را حس کنی؟


گاهی باید از چکاچاک زندگی خودتو بکشی بیرون و چند ساع تهنا خلوت کنی!!! (حتما!) امتحان کنید!


تنهایی هم عالمی داره در صورتی که با خدا شریکش بشی، تنهایی همراه با غم واندوه آدمو له می کنه....

گاهی اوقات باید به خودمون آرامش رو تزریق کنیم! با تنفس در فضای آزاد!

۲۵ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۱۰ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

گر به دنبال من آمدی

گر به دنبال من آمدی!

پشت هیچستانم.

۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۲۰ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی