شمشاد امیری خراسانی

متولد بهمن ماه 72 -نویسندگی و طراحی وب رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم - تاریخ کهن کشورم را دوست دارم ... ساکن کویرم دیار کریمان
باران هنوز هم ! یادت رهایم نمی کند ولی تو چه راحت رهایم کردی و نگاههت را به ابرهای بهاری باختی من هنوزم یک ابری سیاه و طوفانی و پر از بارانم . مراقب خودت باش

شبکه های اجتماعی

۲۵ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

۱

مرد که باشی

 دلنوشته ها

بهترین ها رو تجربه کردم از زمانی که اونو فراموش کردم

---

مردانه که دلت بگیرد ، کدام زن میخواهدآرامت کند…؟

مردانه که بغض کنی، چه زنی توانایی آرام کردنت را دارد…؟

...

مرد که باشی حق این ها را نداری

...

مرد که باشی حق ات فقط در دل نگه داشتن است

...

مرد که باشی از دور نمایِ کوهی را داری , مغرور و غمگین و تنها

۱

سرِ کوچه ملی

 دلنوشته ها

سرِ کوچه ملی یه مَرده، یه مرد

که سی سالِ پیش ساعتش یخ زده

نمی‌دونه دنیا چه رنگی شده،

نمی‌دونه کی رفته، کی اومده!

سرِ کوچه ملی یه مَرده، یه مرد

تو یه پالتوی کهنه‌ی عهدِ بوق

داره عابرا رو نگاه می‌کنه

که رد می‌شن از کوچه‌های شلوغ.../یغما گلرویی

۰

شب از تو نورانی شده

 دلنوشته ها

موهاتو روشن کردی و شب از تو نورانی شده

برهنگی تن کردی و ثانیه طولانی شده

مثل یه کشتی تو خزر، من غرق می‌شم تو تنت

تسلیم می‌شم عطرتو، سر می‌رم از پیراهنت

شیطانِ دوباره پاشو از تو زندگیم پس می‌کشه،

وقتی خدای بوسه‌هات مشغول آفرینشه

حرفاتو با من می‌زنی، بی‌که بهم چیزی بگی

بیدار می‌شم از خودم، تو هُرمِ این همخوابگی

کوبای بکرِ تنتو، می‌خوام پناهنده بشم

می‌خوام تو کافه‌ی چشات سیگار برگ بکشم

می‌خوام دوباره گم کنم ساعت و روز و هفته رُ

می‌خوام سفر کنم باهات جاده‌های نرفته رُ

دنیا یه جایی پشتِ مِه سرگرمِ خودویرونیه

آزاد می‌شه اون منی که توی من زندونیه

آغوش تو این برکه رُ می‌بره تا دریا شدن

تو ماه‌تر می‌شی و هی تکرار می‌شه مَدِ من

ابعادِ این بستر درست مثِ یه سایه‌ کِش میاد

از پشتِ دیوارا فقط صدای آرامش میاد

از هوش می‌ره ساعت و بی‌خود شدن‌ سر می‌رسه

من هفت ساله می‌شم و قصه به آخر می‌رسه

می‌خوام تو کوبای تنت، بازم پناهنده بشم

می‌خوام تو کافه‌ی چشات سیگار برگ بکشم

می‌خوام دوباره گم کنم ساعت و روز و هفته رُ

می‌خوام سفر کنم باهات جاده‌های نرفته رُ //یغما گلرویی

۰

کدامین چشمه سمی شد

 دلنوشته ها

کدامین چشمه سمی شد، که آب از آب می ترسد؟

و حتی، ذهن ماهی گیر، از قلاب می ترسد؟

کدامین وحشت وحشی، گرفته روح دریا را

که طوفان از خروش و موج از گرداب می ترسد

گرفته وسعت شب را، غباری آنچنان مبهم

که چشم از دیدگاه و ماه از مهتاب می ترسد

شب است و خیمه شب بازان و رقص وحشی اشباح

مژه از پلک و پلک از چشم و چشم از خواب می ترسد