شمشاد امیری خراسانی

شرح مختصری از احوال من

۱۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

مرد است دیگر

مـــــــــــــرد است دیگر..

غرورش آسمان و دلش دریاست

سرسنگینی و متانتش را به حساب غرورش نگذار

شاید! دنیایی از نجابت است و حیا،خجالت میکشد...

مـــــــــرد است دیگر...

تو چه میدانی از حجم سنگین احساسش...

تو چه میدانی در پس چهره ی سخت و مردانه اش

چه اشتیاقی برای با تو بودن دارد

تو چه میدانی تکیه گاه بودن و درد روزگار را به خود کشیدن

برای آسایشت چگونه است

مـــــرد است دیگر...

به او حق بده غیرتی باشد

به او حق بده برای دفاع از تو،از ناموسش، جانش را کف دستش بگیرد و از چاقو و پنجه بکس نترسد... 

پس تو فقط به او اجازه بده

گاهی برایت مردانگی کند...

مــــرد است دیگر..

.

و تــو ای مــــرد!

مرد باش

زمین به مرد بودنت نیاز دارد ....

مرد باش . مردانه حرف بزن . مردانه بخند . مردانه عشق بورز ...

مردانه گریه کن ، مردانه ببخش ....

مرد باش ، نه فقط باجسمت ، بانگاهت ، با احساست ، با آغوشت ... مردباش و نامردی نکن

مخصوصا برای کسی که به مردانگیت تکیه کرده و باورت کرده مرد باش!

۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۴۷ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

مرد که باشی

مرد که باشی اگه کوه هم رو سرت خراب بشه، نباید ذره ای کمر خم کنی

حق نداری گلایه کنی

حق نداری زانو غم بغل کنی

حق نداری تسلیم بشی

حق نداری اگه مرد باشی


فرق یه مرد و یه هویج همینه

۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۲۶ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

چشمان خیس رویا-داستان کوتاه

****امروز تموم شد-اشتباهات نگارشی را به بزرگواری خودتون ببخشید****

-چشمان خیس رویا-

باز دلم زودتر از همه ،زودتر از هر چیزی که فکر کنی برای تو تنگ شده.

خیلی وقته رفتی ،ولی تصویرت همیشه با منه، هرجا نگاه می کنم یه خاطره برام زنده میشه

کابوس شده هر لحظه زندگی،هر لحظه که فکر می کنم تو را میابم ولی 

در هر وجب از هر جا تو را جستجو می کنم ولی سخنی یا چیزی یاد آوریم می کند که خیلی وقت است رفته ای

ولی چرا پس بوی تو برای من اینقدر تازه است.

لعنتی چه کسی را محرم بدانم و سخن دلم را برایش بازگو کنم؟ 

حرف دلم بد سنگینی می کند! بد!


چشمانش را مالید کمی پلک هایش را محکم بر هم فشرد ...

نگاهی به ساعت بالای میز کامپیوترش کرد ، ساعت 3:25 دقیقه نگاهی به پنجره کرد . هوا تقریبا کامل روشن بود و ماه هم از چهارچوب چوبی پنجره مشخص بود ....

ادامه مطلب...
۲۶ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۴۹ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

باز دلم تنگ شده

باز دلم زودتر از همه ،زودتر از هر چیزی که فکر کنی برای تو تنگ شده.


خیلی وقته رفتی ،ولی تصویرت همیشه با منه، هرجا نگاه می کنم یه خاطره برام زنده میشه

کابوس شده هر لحظه زندگی،هر لحظه که فکر می کنم تو را میابم ولی 

در هر وجب از هر جا تو را جستجو می کنم ولی سخنی یا چیزی یاد آوریم می کند که خیلی وقت است رفته ای


ولی چرا پس بوی تو برای من اینقدر تازه است.

لعنتی چه کسی را محرم بدانم و سخن دلم را برایش بازگو کنم؟ 

حرف دلم بد سنگینی می کند! بد!


۲۶ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۰۲ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

امروز

از مرد بودنم خجالت می کشم وقتی بعضیارو میبینم که نه قیافشون شبیه مرداست نه حرف زدنشون نه ادعا کردنشون


ادعات ،همش به این باشه که با دل چندتا همزمان بازی می کنی.

بعضیا آدم فکر می کنه ،حتما گوسفندای باباشونو فروختن که


نمیدونم چرا وقتی فیس بعضیارو میبینم عمرا باهاشون کانکت نمی شم (حتی در حد سلام علیک) می خوام جف پا برم تو سرتشون


امروز دو سه تاشون توی محل کار زیارت کردم، عجیب موجودات نازنینین.

جالبتر که این حضرات وقتی داشتن با دوستم حال احوالی میکردن یه بچه دعا فروش اومد توی کافینت ،گفت عاقا! کارت بکشم پولم میدی؟ گفتم باشه! رفت از توی ماشین یه بانو  کارت گرفت اومد کشید و رفت چندتا دعا یا نمی نمیدونم چی داد بانوی تو ماشیم



عجیب تناقض قشنگی بود این پسره وقتی توی کافینت بود و اون حضرات هم حاظر!



یعنی تراژدیک ترین صحنه جاییه که ببینم امثال این حضار وقتی دارن با هم حرف میزنن بگن مردونه؟



البته دارم دوستایی که زخم شلوارشونو نمیشه شمرد یا مدل موشونو ولی دلشون عجیب دریاست، یه تار موی گندیدشونم با اینا عوض نمی کنم چون میدونم سرکشن و مرامشون بی پیایان نه چیز دیگه

۲۳ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۱۶ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

آدم ها لالت می کنند

آدم ها لالت می کنند...

بعد هی می پرسند...

چرا حرف نمی زنی؟؟!

***

حرف نمیزنم. نه که چیزی برای گفتن نباشد... نه ،به این سکوت پیله کرده ام. نه که ندانم چه بگویم

اینروزها از همیشه پر تر از حرفم . از همیشه بیشتر گفتنی دارم ولی من مانده ام و یک عالمه ناگفته های ناشنیده...

***
دلم عجیب گرفته…
دل‌گیرم از آدمک‌هایی
که تنها سایه‌ای هستند
از تمام آنی که می‌نمایند
دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند
دل‌گیر از صورتک‌ها…
ادامه مطلب...
۲۲ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۴۱ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

یه چند وقتیه که

یه چند وقتیه که احساس می کنم دهه هاست که نخوابیدم

انگار صده هاست که کسی به اسم کوچیک صدام نکرده،اره

خدا زمونه که خیال گذشتن از مارو نداره ،مام که خیال کوتاه اومدنو کمر خم کردن نداریم راسیتش با گروه خونیمون نمیسازه

اونیم که دوسش داری ،اینقدر عشقتو دست کم میگیره و فعلا جوابی بهت نمیده!

پس خدا یه بوس بده بگیریم بخوابیم این ادما که همه بیدار بیدارن

شب خوش

۱۶ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۵۵ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

هیاهوی غریب

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم

پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

۱۳ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۲ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

نترس، اهلی دنیا نشو

پرنده باش، دل آسمان برای تو تنگ است

اگرچه آنچه به راه تو دوخته ست، تفنگ است


نترس، اهلی دنیا نشو، به خاک نشستن

برای آن که دلش رنگ آسمان شده، ننگ است


همین نشانه ی خوبی ست از شکست نخوردن   

همین که با تو زمانه هنوز بر سر جنگ است


کسی به کشتی در گل نشسته، چشم ندارد

همیشه شیشه ی عمر قطار، مقصد سنگ است


پرنده باش و بپر، فارغ از مسیر و رسیدن

همین پریدنت ای جرأت دوباره، قشنگ است


"سجاد رشیدی پور  "

۱۳ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۰ ۱ نظر
شمشاد امیری خراسانی

صبحت به خیر آفتابم!

صبحت به خیر آفتابم!...دیشب نخوابیدی انگار

 این شانه ها گرم و خیسند...تا صبح باریدی انگار

 دنیای تو یک نفر بود...دنیای من خالی از تو...

 من در هوای تو و...تو جز من نمی دیدی انگار

 هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد

 تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار

 گفتم که حالِ بدم را فردا به رویم نیاور

 با خنده گفتی: تو خوبی...یعنی که فهمیدی انگار

 تا زود خوابم بگیرد...آرام...آرام...آرام…

 از "عشق" گفتی...دلم ریخت...اما تو ترسیدی انگار

 گفتی: رها کن خودت را...پیشم که هستی خودت باش

 گفتم: اگر من نباشم!؟...با بغض خندیدی انگار

 صبح است و تب دارم از تو...این گونه ها داغ و خیسند

 در خواب، پیشانی ام را با گریه بوسیدی انگار...!

۱۳ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی