شمشاد امیری خراسانی

متولد بهمن ماه 72 -نویسندگی و طراحی وب رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم - تاریخ کهن کشورم را دوست دارم ... ساکن کویرم دیار کریمان
باران هنوز هم ! یادت رهایم نمی کند ولی تو چه راحت رهایم کردی و نگاههت را به ابرهای بهاری باختی من هنوزم یک ابری سیاه و طوفانی و پر از بارانم . مراقب خودت باش

شبکه های اجتماعی

۶ مطلب با موضوع «داستان های من» ثبت شده است

۰

چشمان خیس رویا-داستان کوتاه

 داستان های من

****امروز تموم شد-اشتباهات نگارشی را به بزرگواری خودتون ببخشید****

-چشمان خیس رویا-

باز دلم زودتر از همه ،زودتر از هر چیزی که فکر کنی برای تو تنگ شده.

خیلی وقته رفتی ،ولی تصویرت همیشه با منه، هرجا نگاه می کنم یه خاطره برام زنده میشه

کابوس شده هر لحظه زندگی،هر لحظه که فکر می کنم تو را میابم ولی 

در هر وجب از هر جا تو را جستجو می کنم ولی سخنی یا چیزی یاد آوریم می کند که خیلی وقت است رفته ای

ولی چرا پس بوی تو برای من اینقدر تازه است.

لعنتی چه کسی را محرم بدانم و سخن دلم را برایش بازگو کنم؟ 

حرف دلم بد سنگینی می کند! بد!


چشمانش را مالید کمی پلک هایش را محکم بر هم فشرد ...

نگاهی به ساعت بالای میز کامپیوترش کرد ، ساعت 3:25 دقیقه نگاهی به پنجره کرد . هوا تقریبا کامل روشن بود و ماه هم از چهارچوب چوبی پنجره مشخص بود ....

۰

آخرین نگهبان آشور

 داستان های من

سربازان با کلاه خود های پرنشان و لباس های دامن مانند خود ،گام های خود را محکم بر زمین می کوفتند!

سوار آبی پوش با اسب می تاخت و فریاد میزد : داریم نزدیک شهر میشویم!!! گام هایتان را محکم بر زمین بکوبید تا جهانیان بدانند سربازان مقدونی فاتحند و حتی طوفان هم توان مقابله ندارند.

سف سربازان پیاده و سواره نظام با یونی فرم های قرمز گویی تمام نداشت،مانند رودی که انگار پایانی نداشت!

۰

قایم موشک بازی

 دست نوشته ها داستان های من

21، خب شمردم

دستانم را از جلوی چشمانم بر میدارم ،عجب دستانم  بزرگ عجیب شده اند ......

می دوم به دنبالش !

کجا قایم شدی؟! پشت این درخت گل؟ نیستی که! شاید اونور توی انباری قایم شدی....

می ایستم ! به طرف انبار نمیروم !عجب سکوتی ! خانه پدر بزرگ انگار خیلی وقت است خالی شده! چرا صدایی نمی آید؟ چرا پدربزرگ هندوانه به دست وارد نمیشود؟!


همانجا که ایستاده ام ! سرم را به اینورو آنور می چرخانم! چرا هیچکس نیست!!!

اضطرابی شروع میشود ،عجیب رشد می کند!

نه دیگر توان ندارم!


بس است بس است! خدا بیا دیگه ،کجا قایم شدی؟ دیگر طاقتم تمام شده

دستی بر روی شانه ام میزند!


تمام

01:40      6 اسفند

۰

آقا معلم-داستانک

 داستان های من

آقا معلم چوبش را بالا آورد و گفت: ساکت! کسی حتی اجازه هم نگیرد!
حسن کچل بلند شد و گفت: آقا اجازه؟! صدا!
آقا معلم چوبش را بالا آورد بر ته سر حسن کچل کوبید....

معلم به کناری رفت و گفت محسن سخن ما دیروز چه بود : محسن دستی بر فکلش کشید و گفت آقا اجازه موه های همه بلند باشد!

28 بهمن 1393
۰

دخترک

 داستان های من

**این داستان رو برای آرامش خودم مینویسم!

شاید از لحاظ نگارشی کمی مشکل داشته باشه!**

اسم داستان :دخترک

زمین سیاه سیاه شده بود!

ابرهای تیره و درهم کشیده خیلی وقت بود که تکانی نخورده بودی !دیگر نشانی از طلوع خورشید نبود!

زمین چند سالی بود که نور خورشید را به خود ندیده بود!

گه کاهی بادی سرد بر زمین کدر میوزید و کمی خاک و غبار را اینطرف و آنطرف می کرد!

هم چیز ساکت ساکت بود!

دخترک 9 ساله با لباسی پاره پاره،به دنبال چیزی میگشت ،دیوارها کاخ ریخته بود در بخشی از قسمت های دیوار کمو بیش نقش اژدهایی دیده میشد!

دخترک سرش را آرام ،آرام اینطرف و آنطرف می چرخاند،گویی دنبال کسی یا چیزی میگشت!

پاهای لخت و برهنه اش آرام آرام جا به جا میشدند

گویی سردی زمین میخواست دخترک را در خود بکشد!

باد با موهای دخترک بازی می کرد

-دخترک دنبال چه میگردی؟!

دخترک به گشتنش ادامه میداد!

سرش را داخل نقاط تاریک کاخ هم میکرد ،هر بار کمی سرش را خم می کرد تا داخل این نقاط تاریک کاخ را ببیند!

گویی عمق سیاهی این نقاط تاریک می خواست دخترک را به داخل خود بکشد!

-نه دخترک! لطفا از این ها فاصله بگیر!

دخترک بدون اینکه تغیر خاصی در حرکاتش بدهد ،به گشتن ادامه میداد!

قسمتی از زنجیر نازکی از کوشه دستش که گره کرده بود آویزان بود!گویا زنجیر گردنبند بود!

-دخترک؟

باد موهای دخترک را روی صورتش ریخته بود فقط کمی از لبان خشک ترک خورده اش پیدا بود!

دخترک آرام آرام از خرابه های میانه کاخ بالا رفت تقریبا به میانه رسیده بود ،کمی که جلوتر رفت و با پا به پا کردن خود را به بالای خرابه ها رساند! دخترک ایستاد،یک گل چهار پر با گلبرگ های قرمز

دخترک چند ثانیه ای گل را نگاه کرد،بعد نگاهش را به پایین و قسمتی از محوطه کاخ انداخت! قسمتی که تیره ،تیره بود ،گویی چیزی یا کسی را آنجا جا گزاشته بود!

دخترک کنار گل نشست ،گردنبند را کنار گل گزاشت! در میان گل و گردنبند دو قطره بر زمین افتاد،چشمان خشک دخترک کمی تر شده بود!

شاخه نوری از میان ابرها بر روی دخترک و گل و گردنبند افتاد!

دخترک در کنار گل خوابش برد!

تمام

دخترک چشمانش را باز کرد همه جا پر از علف های سبز بود! زنی با گیسوانی بلند! و مردی که در دامن زن خوابش برده بود!

زن لحظه ای به طرف دخترک چرخید! گردنبند دخترک در سینه زن میدرخشید!

بیا دخترکم، بیا

شمشاد امیری خراسانی / 6 بهمن 1393


۰

داستان دخترک

 داستان های من

داستان از شمشاد امیری خراسانی

پاورقی: شاید این داستان نمایی از درون ملتحب من باشد که به عنوان دخترک پیداست!


دخترک همینطور میدوید! هوا سرد بود بوی نم نم بارانی که بیست دقیقه پیش باریده بود، بوی کاهگل خانه های خشتی روستا را در همه جا پخش کرده بود ...


و دخترک همچنان میدوید ... لباس هایی ساده و محلی که کمی بر تن دخترک یازده ساله کوچکی میکرد  

دخترک همچنان در کوچه های ده میدوید ... صدای پسرک گاهی از چپ گاهی از راست : بیا بیا من اینجام ... ودخترک فقط میدوید، نمیخواست اطرافش را نگاه کند! هوا در نیمی تاریکی و نیمی روشنی معلق مانده بود! صدای بیصدایی گویی بخت دخترک را طلسم کرده بود! دخترک در تمنای شنیدن صدای پسرک بود تا ترنم صدای پسرک شاید او را از این محیط دهشتناک دور کند ...


(دخترک بایست ،حرکت نکن ،صدای پسر وهمی بیش نیست! بایست و خود را دریاب ،بس از است بیش از این به دویدن ادامه نده!)


دخترک فقط اشک میریخت ! ولی همچنان میدوید ! شاید اگر می ایستاد ترس او را میبلعید!


(دخترک تو دیگر تو دیگر دخترک نیسیتی بیدار شو ،بیدارشو! خود را برهان از هر چه ترس است! این کوچه ها فضایی ندارد ،این روستا عاملی ندارد!)


دخترک لحظه ای ایستاد! در چند صدم ثانیه قبل از ایستادن جهان ! وغلبه ترس بینهایت! قطره اشکی از چشمان دخترک جاری شد!

چشمانش خیس شد! چشمانش را به مقابل کمی متمایل به راست چرخاند و همانجا نگاهش را ایستاند!

 

محیط پیش رو تیره و تار بود! سیاهی ترس از پشت به او حمله آورده بود!

چند صدم ثانیه قبل از لمس ترس،کلمه ای به زبان آورد: خدا