آدم ها لالت می کنند...

بعد هی می پرسند...

چرا حرف نمی زنی؟؟!

***

حرف نمیزنم. نه که چیزی برای گفتن نباشد... نه ،به این سکوت پیله کرده ام. نه که ندانم چه بگویم

اینروزها از همیشه پر تر از حرفم . از همیشه بیشتر گفتنی دارم ولی من مانده ام و یک عالمه ناگفته های ناشنیده...

***
دلم عجیب گرفته…
دل‌گیرم از آدمک‌هایی
که تنها سایه‌ای هستند
از تمام آنی که می‌نمایند
دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند
دل‌گیر از صورتک‌ها…
***
خوابم نمیبرد…
به هیچ چیز فکر نمیکنم…
جز “او” و میدانم که خواب است…
و قبل از بسته شدن چشمهایش
به همه چیز فکر کرده است…
جز “من”……!!!
***
دروغ بگو تا باورت کنند. . . 
آب زیرکاه باش تا بهت اعتماد کنند . . .
بی غیرت باش تا آزادی حس کنند . . .
خیانتهایشان را نادیده بگیر تا آرام باشند . . .
کذب بگو تا عاشقت شوند . . .
هر چه نداری بگو دارم . . .
هر چه داری بگو بهترینش را دارم. . . 
اگه ساده ای . . . اگه راستگویی . . .اگه باوفایی . . اگه با غیرتی. . . اگه یکرنگی
همیشه تنهایی
***
اشتباه من املایی بود . . .
من فقط او را همدرد نوشتم . . .
گویا او هم درد بود . . .
***
کاش دنیا فقط چند ثانیه خفه میشد . . .
تا من با خودم گپی بزنم . . .
به هر عاشقی که مینگرم در شکایت است . . .
و من در حیرتم که لذت این دنیا به کام کیست ؟؟؟