حس می کنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خواندگی ام، نیز

از این هوای سربی

خسته است.


امضای تازه ی من

دیگر

امضای روزهای دبستان نیست.


ای کاش

آن نام را دوباره

پیدا کنم،


ای کاش

آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم افتاد

و لا به لای خاطره ها گم شد


آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است


از دور


لبخند او چقدر شبیه من است

آه، ای شباهت دور

ای چشم های مغرور


این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم

بگذار در خیال تو باشم


بگذار


بگذریم


این روزها


خیلی برای گریه دلم تنگ است.


قیصر امین پور