داستان از شمشاد امیری خراسانی

پاورقی: شاید این داستان نمایی از درون ملتحب من باشد که به عنوان دخترک پیداست!


دخترک همینطور میدوید! هوا سرد بود بوی نم نم بارانی که بیست دقیقه پیش باریده بود، بوی کاهگل خانه های خشتی روستا را در همه جا پخش کرده بود ...


و دخترک همچنان میدوید ... لباس هایی ساده و محلی که کمی بر تن دخترک یازده ساله کوچکی میکرد  

دخترک همچنان در کوچه های ده میدوید ... صدای پسرک گاهی از چپ گاهی از راست : بیا بیا من اینجام ... ودخترک فقط میدوید، نمیخواست اطرافش را نگاه کند! هوا در نیمی تاریکی و نیمی روشنی معلق مانده بود! صدای بیصدایی گویی بخت دخترک را طلسم کرده بود! دخترک در تمنای شنیدن صدای پسرک بود تا ترنم صدای پسرک شاید او را از این محیط دهشتناک دور کند ...


(دخترک بایست ،حرکت نکن ،صدای پسر وهمی بیش نیست! بایست و خود را دریاب ،بس از است بیش از این به دویدن ادامه نده!)


دخترک فقط اشک میریخت ! ولی همچنان میدوید ! شاید اگر می ایستاد ترس او را میبلعید!


(دخترک تو دیگر تو دیگر دخترک نیسیتی بیدار شو ،بیدارشو! خود را برهان از هر چه ترس است! این کوچه ها فضایی ندارد ،این روستا عاملی ندارد!)


دخترک لحظه ای ایستاد! در چند صدم ثانیه قبل از ایستادن جهان ! وغلبه ترس بینهایت! قطره اشکی از چشمان دخترک جاری شد!

چشمانش خیس شد! چشمانش را به مقابل کمی متمایل به راست چرخاند و همانجا نگاهش را ایستاند!

 

محیط پیش رو تیره و تار بود! سیاهی ترس از پشت به او حمله آورده بود!

چند صدم ثانیه قبل از لمس ترس،کلمه ای به زبان آورد: خدا