شمشاد امیری خراسانی

متولد بهمن ماه 72 -نویسندگی و طراحی وب رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم - تاریخ کهن کشورم را دوست دارم ... ساکن کویرم دیار کریمان
باران هنوز هم ! یادت رهایم نمی کند ولی تو چه راحت رهایم کردی و نگاههت را به ابرهای بهاری باختی من هنوزم یک ابری سیاه و طوفانی و پر از بارانم . مراقب خودت باش

شبکه های اجتماعی

۰

دخترک

 داستان های من

**این داستان رو برای آرامش خودم مینویسم!

شاید از لحاظ نگارشی کمی مشکل داشته باشه!**

اسم داستان :دخترک

زمین سیاه سیاه شده بود!

ابرهای تیره و درهم کشیده خیلی وقت بود که تکانی نخورده بودی !دیگر نشانی از طلوع خورشید نبود!

زمین چند سالی بود که نور خورشید را به خود ندیده بود!

گه کاهی بادی سرد بر زمین کدر میوزید و کمی خاک و غبار را اینطرف و آنطرف می کرد!

هم چیز ساکت ساکت بود!

دخترک 9 ساله با لباسی پاره پاره،به دنبال چیزی میگشت ،دیوارها کاخ ریخته بود در بخشی از قسمت های دیوار کمو بیش نقش اژدهایی دیده میشد!

دخترک سرش را آرام ،آرام اینطرف و آنطرف می چرخاند،گویی دنبال کسی یا چیزی میگشت!

پاهای لخت و برهنه اش آرام آرام جا به جا میشدند

گویی سردی زمین میخواست دخترک را در خود بکشد!

باد با موهای دخترک بازی می کرد

-دخترک دنبال چه میگردی؟!

دخترک به گشتنش ادامه میداد!

سرش را داخل نقاط تاریک کاخ هم میکرد ،هر بار کمی سرش را خم می کرد تا داخل این نقاط تاریک کاخ را ببیند!

گویی عمق سیاهی این نقاط تاریک می خواست دخترک را به داخل خود بکشد!

-نه دخترک! لطفا از این ها فاصله بگیر!

دخترک بدون اینکه تغیر خاصی در حرکاتش بدهد ،به گشتن ادامه میداد!

قسمتی از زنجیر نازکی از کوشه دستش که گره کرده بود آویزان بود!گویا زنجیر گردنبند بود!

-دخترک؟

باد موهای دخترک را روی صورتش ریخته بود فقط کمی از لبان خشک ترک خورده اش پیدا بود!

دخترک آرام آرام از خرابه های میانه کاخ بالا رفت تقریبا به میانه رسیده بود ،کمی که جلوتر رفت و با پا به پا کردن خود را به بالای خرابه ها رساند! دخترک ایستاد،یک گل چهار پر با گلبرگ های قرمز

دخترک چند ثانیه ای گل را نگاه کرد،بعد نگاهش را به پایین و قسمتی از محوطه کاخ انداخت! قسمتی که تیره ،تیره بود ،گویی چیزی یا کسی را آنجا جا گزاشته بود!

دخترک کنار گل نشست ،گردنبند را کنار گل گزاشت! در میان گل و گردنبند دو قطره بر زمین افتاد،چشمان خشک دخترک کمی تر شده بود!

شاخه نوری از میان ابرها بر روی دخترک و گل و گردنبند افتاد!

دخترک در کنار گل خوابش برد!

تمام

دخترک چشمانش را باز کرد همه جا پر از علف های سبز بود! زنی با گیسوانی بلند! و مردی که در دامن زن خوابش برده بود!

زن لحظه ای به طرف دخترک چرخید! گردنبند دخترک در سینه زن میدرخشید!

بیا دخترکم، بیا

شمشاد امیری خراسانی / 6 بهمن 1393


برچسب ها داستان دخترک

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی