21، خب شمردم

دستانم را از جلوی چشمانم بر میدارم ،عجب دستانم  بزرگ عجیب شده اند ......

می دوم به دنبالش !

کجا قایم شدی؟! پشت این درخت گل؟ نیستی که! شاید اونور توی انباری قایم شدی....

می ایستم ! به طرف انبار نمیروم !عجب سکوتی ! خانه پدر بزرگ انگار خیلی وقت است خالی شده! چرا صدایی نمی آید؟ چرا پدربزرگ هندوانه به دست وارد نمیشود؟!


همانجا که ایستاده ام ! سرم را به اینورو آنور می چرخانم! چرا هیچکس نیست!!!

اضطرابی شروع میشود ،عجیب رشد می کند!

نه دیگر توان ندارم!


بس است بس است! خدا بیا دیگه ،کجا قایم شدی؟ دیگر طاقتم تمام شده

دستی بر روی شانه ام میزند!


تمام

01:40      6 اسفند