تو را از پولیورِ پوسیده‌ات شناخت، مادر...

پولیوری که هر گره‌اش را گریسته بود

در شب‌های حمله

و بافته بودش 

با پشمِ گوسفندانی که در غیابِ تو

خود به چرا می‌بُرد...

حالا دیگر سنگی بود 

که نامت را بر خود داشت

و او می‌توانست تا آخرِ عمر

تحویلِ سال‌ها را کنارِ تو باشد!



سال‌ها زیرِ خاک مانده بودی

و استخوان‌هایت فرقی نداشت 

با استخوانِ هم‌سنگری سرماخورده

که پیش از وقوعِ خمپاره

پولیورت را به او بخشیده بودی!