شمشاد امیری خراسانی

متولد بهمن ماه 72 -نویسندگی و طراحی وب رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم - تاریخ کهن کشورم را دوست دارم ... ساکن کویرم دیار کریمان
باران هنوز هم ! یادت رهایم نمی کند ولی تو چه راحت رهایم کردی و نگاههت را به ابرهای بهاری باختی من هنوزم یک ابری سیاه و طوفانی و پر از بارانم . مراقب خودت باش

شبکه های اجتماعی

۰

چشمان خیس رویا-داستان کوتاه

 داستان های من

****امروز تموم شد-اشتباهات نگارشی را به بزرگواری خودتون ببخشید****

-چشمان خیس رویا-

باز دلم زودتر از همه ،زودتر از هر چیزی که فکر کنی برای تو تنگ شده.

خیلی وقته رفتی ،ولی تصویرت همیشه با منه، هرجا نگاه می کنم یه خاطره برام زنده میشه

کابوس شده هر لحظه زندگی،هر لحظه که فکر می کنم تو را میابم ولی 

در هر وجب از هر جا تو را جستجو می کنم ولی سخنی یا چیزی یاد آوریم می کند که خیلی وقت است رفته ای

ولی چرا پس بوی تو برای من اینقدر تازه است.

لعنتی چه کسی را محرم بدانم و سخن دلم را برایش بازگو کنم؟ 

حرف دلم بد سنگینی می کند! بد!


چشمانش را مالید کمی پلک هایش را محکم بر هم فشرد ...

نگاهی به ساعت بالای میز کامپیوترش کرد ، ساعت 3:25 دقیقه نگاهی به پنجره کرد . هوا تقریبا کامل روشن بود و ماه هم از چهارچوب چوبی پنجره مشخص بود ....

احساس خشکی دهانش کمی احوالش را به هم ریخته بود. بلند شد و به طرف آشپزخانه حرکت کرد ...

باریکه های نور ماه از بین پنجره ها پذیرایی گذشته بود و روی قالی های سالن افتاده بود ...

بی رمق قدم هایش را بر میداشت گوش چشمی نگاهی هم به اطراف خانه می کرد ،توی این خونه قدیمی حتی اشباح هم دیگر نیستند

بیش از حد همه چیز برایش ساکت بود ... نزدیک در آشپزخونه بود که یه هویی احساس عجیبی بهش دست داد که اگر وارد بشه دوباره مادر بزرگشو میبینه که داره توی همون قوری چینی همیشه چایی آماده می کنه و از پنجره باز هم اول صبحی بوی گل و سبزه های باغ جلوی خونه میاد ...

کمی وایساد نفسش کمی تند تر شد .... تصمیمشو گرفت و و از در ورودی آشپز خونه وارد شد... نگاهشو به اینطرف و آنطرف کرد ،انگار دنبال چیزی می گشت .... ولی هیچی باز کمی نور ماه که از پنجره بسته به تو میتابید ... گلدون های کنار پنجره که رنگ برگ هاشون کمی زرد شده بود... انگار همه وسایل به خوابی عمیق رفته بودند ... نبودن مادر بزرگ حقیقت تلخی بود که خالی بودن آشپزخونه به شدت به او یاد آوری می کرد...

نمی توانست حتی یک قدم به جلو بردارد ... 

همانجا کنار یکی از میز های چوبی زیر پنجره آشپزخانه نشست... ابتدا اشک هایی که که آرام آرام شروع به آمدن کردند و کم کم صورتی که در هم کشیده می شد و ناگهان بغضی که با زجه ای شکست ... باریکه ای از نور ماه از بالای سر او می گذشت و محیط آشبزخانه که با ناله هایش دیگر ساکت نبود ...

بدون اینکه نگران عکس العمل کسی باشد ناله میزد و اشک میریخت ... انگار وقت زیادی بود که گریه نکرده و بار عاطفی که شاید مدتها تخلیه نشده بود ...

دلش می خواست مادر بزرگ بیاید ،بیاید و دستی بر سرش بکشد و بگوید مرتضی جانم چت شده پسرم ... دلش می خواست مادر بزرگ سرش را به دامن گلگلی قدیمیش بکشد و اشک هایش را از روی گونه اش پاک کند بگوید پسرم گریه نکن ...

ولی واقعیت این بود که مادر بزرگ مرده بود، هیچ کاری هم از دستش بر نمی آمد ،اگر زمین و آسمان را هم به هم می دوخت دیگر چیزی عوض نمیشد ....

کمی که زجه های بلندش آرامتر شد ... با پشت دستش ،دستی بر صورتش کشید و اشک هایی که تمام صورتش را فرا گرفته بودند را پاک کرد ... کمی انگار از بی تابیش کاسته شده بود.

با صدای لرزان برای خودش می گفت ای کاش بودی مادری ،ایکاش بودیییییی ......... مامانی ،اونم گذاشته رفته .... رفته ،رفته ....

چنند دقیقه ای بود که انگار هوای بیرون نا آروم شده بود پنجره آشپزخونه از شدت بادی که بهش برخورد کرد با ز شد و به شدت به دیوار کنارش برخورد کرد صدای بلندی فضای کل خانه را گرفت و از هوای به حرکت آمده در اتاق ،سردی روی صورتش نشست و تمام بدنش را لرز فراگرفت... کمی احساس سرما و لرز القا شده او را به خود آورد ،مردی که گوشه آشپزخانه دراز کشیده بود واینگونه به خود می پیچید ...

از جایش بلند شد

احساس تنفر از خودش، تمام وجودش را فرا گرفته بود با صورتی در هم کشیده به سمت کمد چوبی توی سالن پذیرایی رفت دیگر نور ماه به داخل سالن نمی تابید! هوای بیرون کمی آشفته شده بود.

کمد چوبی را پیدا کرد و درش را باز کرد چراغ کم نور قدیمی که کنار کمد چوبی بود را روشن کرد ،نامه ای که هزاران بار خوانده بود را باز کرد ، متن نامه به طوری که نشان داده می شد که خیلی نویسنده اش وقتی برای آن نگذاشته باشد در وسط نامه با دست خطی زیبا نوشته بود:

مرتضی عزیزم! دیگر طاقت و توانم به پایان رسیده ! اینکه من هم اکنون فکر می کنم ما بدرد هم نمی خوریم! و یا من لیاقت قلب بزرگ تو را ندارم

نامه را پاره کرد و در مشتش مچاله کرد و به طرف آشپزخانه رفت ،کمی مکث کرد و تکه های مچاله شده نامه را تا آنجایی که می توانست به بیرون پرت کرد 

در هنگام پرتاب نامه دندان هایش را از شدت نفرت بر هم می فشرد

26/فروردین

شمشاد امیری خراسانی

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی