گفته بودمت من یکی را تاب نیست ؟
من را نه ! از نبود یار! تاب نیست .
یا که فکر کنی از تنهاییم خواب نیست .

بیا ! بیا بیا
بیا چند جرعه ای چای بنوشیم !
حرف نزن ، غرورت را هم لکه دار نکن !
اگر نشد آرام در کنارم بایست!
بذار بدانم که نگاهم میکنی !

من شکسته تر از آنم که صدایم نکنی !
میان مردم نه ! در تنهاییت که صدایم میکنی

چشمانت هوای جنگ داشت !
دل من هوای صلح !
قرار نبود که بمبارانم بکنی !

من را رها نکن بدون هیچ قدرتی !
حداقل نامم را به به رسمیت بشناس !
راستی ! در تنهاییت صدایم میکنی ؟



تو شیرینی و من تلخ کامَمْ
با طعمه شیرین و شغال کارم نیست !

خسرو و شیرین و فرهاد
من فرهادمو با خسرو و شیرین کار نیست !

//شمشاد امیری خراسانی 


اشعار شمشاد امیری خراسانی