یکی بود که دیگه نیست

یکی بود که اکنون چشمانش را سند زده اند به نا م کس دیگر

یکی بود که به تنهایی وزن دنیــــا را به هم میزد برایم

یکی بود که یککی نبود ،به تنهایی در مقابل تنهایی، یک ارتش کاملا مجهز بود

با وجودش در کنار من وجود همه را باطل میکرد برایم به جز ! غرورم!

تنهاییم را در کور ترین قار دوریترین کوه حبس کرده بود!

چشمانش رو به افقی بود نامتناهی که حتتی آخرت را هم باطل می کرد برایم

وابستگیش را ابتدا انکار کردم ،وابستگیم را سپس انکار کردم ،کاری کرد که دنیایم انکار شود.

یکی بود که حتی بعد از این همه مدت هنوز خاطراتش با من است ولی مانند ارتش دشمنی که می خواهد کار دستم بدهد ... آن هم بدجور

ولی من در نهایت هم اگر دستانم را هم پشت سر بگزارم و تسلیم شوم خیلی غصه خودم را نخواهم خود و می گویم حق با توست نازنینم ، من تسلیمم

//دستنوشت