شمشاد امیری خراسانی

شرح مختصری از احوال من

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خداوند» ثبت شده است

بزرگترین ترس!

بزرگترین ترس! ترس از دست دادن پرودگاریست که بخشاینده و مهربان هست و تمام مقدرات در اختیار مهربانی.


در جایی که همه تنهایم گزاشتند تنها خدا بود که رفیق دلتنگی ها و بیکسی هایم بود...

خدایی که ازم نرنجید وتا آخر کنارم ایستاد...


خدایی که غیر ممکن ها را ممکن کرد...

خداوندا در پس لحظه ها تو را طلب می کنم!

۳۰ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۰۴ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

گذر زمان

گاهی به آخرش میرسد! به آخر ،آخر! ته،ته،ته! تا خرخره!

تحمل تموم میشه!

حتی یک ثانیه را هم تاب نداری!

بیتابی! همه چی نامیزوم است! همه لج کرده اند!


در اینجا باید محتاط بود،باید صبور بود! کمی باید صبر کرد، ولی تا کجا! دیگر توان صبر کردن هم ندارم!

ولی چاره ای نیست باید صبر کرد، صبر صبر و تلاش،

بلی ساده نیست! قرار هم نبوده که ساده باشد!

ادامه مطلب...
۲۷ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۲۴ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی

بیتابی های کودکانه انسان

گاه میشود مانند کودکی دلمان هوای چیزهایی! را می کنید، یا در مقابل چیز هایی خسته میشویم و یا زیر بار چیزهای دگر ،دگر تاب نداریم!


احساس ضعف و ناتوانی پیکره یمان را در بر میگیرد،دلمان می خواهد سر بر دوش کسی! بگزاریم زار زار گره کنیم و خود را خالی کنیم

ذاتمان می خواهد از کسی گله و شکایت کنیم ، میخواهد بانگ بکشیم!اونم با حق حق! ای فلانی کمکم کن.


خب قاعدتا یاری مهربان تر و صمیمیتر و دیواری کوتاه تر از خداوند پیدا نمی کنیم!

پسر خوبیست ! راز دارست! هم مادر است هم پدر، هم رفیقی شیش دنگ

توانا هم هست نق نق هم که نمی کند. دستور هم نمی دهد!

حرفهایت را هم تا آخر گوش میدهد اگر اشتباه هم کرده باشی شماتت! و سرزنشت هم نمی کند

از همه مهمتر راز دلتو به کسی نمی گه ، منتم سرت نمیزاره

ادامه مطلب...
۲۵ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر
شمشاد امیری خراسانی